
پیرمرد بر سر مزار زنی میگریست و می گفت : یکی از اهالی آن روستایی که تو را به جهان داد ، کسی بود که تو را از من گرفت . و حالا من مانده ام و روستایی که نمی دانم ، برای خاطر نام تو دوستش بدارم ، یا به دلیل خاطره ی تلخ گرفتنت از من ، از عطر و اسمش ، بیزار باشم . * دنیا هم همین است یآار بزرگ ، نمی دانم برای چیزهایی که در "دنیا " دارم ، دوستش بدارم . یا بخاطر چیزهایی که در "دنیا " از من گرفته شد ، از عطر و اسمش متنفر باشم . حالا من مانده ام و واژه ی کلیشه ای و بی تاثیرِ " دنیا " . خودت بگو ....
ادامه مطلب