خرید بک لینک
همیشه از نزدیک شدن به چیزهایی که دوستشان داشت می ترسید . یادم هست وقتی نوجوان بودیم ، می گفت اگر بازیگر محبوبش درست پشت پنجره ی اتاقش ایستاده باشد ، حتی پنجره را باز نمی کند تا ببیند واقعا دندانهایش همانقدر سفید و موهایش همانقدر زیباست ؟یادم می آید ، همیشه دوست داشت مربیِ مهد کودک باشد . عاشقِ تمام بچه های عالم بود . زشت ترین بچه را هم که میدید ، هوش از سرش می پرید . یکبار نشسته بود روی کاناپه و زُل زده بود به گلدانِ کاکتوس اش . همانطور خیره حرف می زد : می دانی ؟ من هیچ وقت مربیِ مهد نمی شوم . فکر کن ! فکرش را بکن بعد اینکه مربی یک مهد با کلی بچه ی قد و نیم قد شدم ، یک روز ناگهان حس کنم که دیگر دیدن بچه ها، ذوق زده ام نمی کند . بس که همیشه بچه دور و برم بوده . دردآور نیست ؟ از رویاهای دخترانه ی لوسمان که حرف می زدیم ، او همیشه می گفت : دوست دارم همسرم نویسنده باشد ، یا شاعر . زود گریه کند و برای هر اتفاق کوچکی گل بخرد ... او اکثرِ انتخاب های زندگی اش را خلافِ علاقه اش پیش می برد .

همسرش نظامی است . زندگیِ خط کشی شده شان را دوست دارد . یکبار که داشت برای شاگردهای دبیرستانی اش سوال طرح می کرد ، پرسیدم : منیره ؟ جدی بودنِ سرگرد اذیت ات نمی کند ؟ جوابش پشتم را لرزاند .

- چرا . اما عوضش مدام نگران نیستم که دیگر بابتِ زندگی مان شوقی نداشته باشم . چون از ابتدایش ، شوقی نداشتم . چیزی را از ابتدا نداشتن ، همیشه بهتر از ، ترسِ از دست دادن است .

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۵ساعت توسط طوبآ |

برچسب: نویسنده: سارا اسماعیلی تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 0:57

صفحه بندی